عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

209

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

خداونديست ، و مهربانى او بر بندگان چنانستى كه رب العالمين ميفرمايد كه اى بيچاره فرزند آدم چرا نه وا من دوستى كنى كه سزاوار دوستى منم ؟ چرا نه وا من بازار كنى كه جواد و مفضل منم ؟ چرا وا من معاملت درنگيرى كه بخشندهء فراخ بخش منم ؟ نه رحمت ما تنگ است نه نعمت از كس دريغ ، يكى درنگر تا وا بنى اسرائيل چه كردم و چند نعمت بر ايشان ريختم ، و چون نواخت خود بريشان نهادم در آن بيابان تيه پس از آن كه پيچيدند و نافرمانى كردند ، ايشان را ضايع فرو نگذاشتم ، ميغ را فرمان دادم تا بر سر ايشان سايه افكند ، باد را فرمودم تا مرغ بريان در دست ايشان نهاد ، ابر را فرمودم تا ترنجبين و انگبين بايشان فرو باريد ، عمود نور را فرمودم تا در شبى كه مهتاب نبود ايشان را روشنايى ميداد ، كودك كه از مادر در وجود آمدى در آن بيابان تيه با دستى جامه كه وى را در بايست بود در وجود آمدى ، چنانك كودك مىباليدى جامه با وى ميباليدى ، نه كهن شدى آن جامه بر وى نه شوخ گرفتى ، در حال زندگى زينت وى بودى و در حال مردگى كفن وى بودى ، چه نعمت است كه من بريشان نريختم ! چه نواخت است كه من بريشان ننهادم ! ايشان خود قدر ما ندانستند و شكر نعمت ما نگزاردند . اى بيچاره ترا هيچكس نخواند چنانك ما خوانيم ، چون كه بيايى هيچكس ترا چنان نخرد چنان كه ما خريم ، چون كه خود را بفروشى ديگران بى عيب خرند و ما با عيب خريم ، ديگران با وفا خوانند و ما با جفا خوانيم ، اگر به پيرانه سر باز آيى همه مملكت را بحرمت بيارائيم ، و اگر بعنفوان شباب حديث ما گويى فردا برستاخيز ترا در پناه خود گيريم . اناس عصوا دهرا فعادوا بخجلة * فقلنا لهم اهلا و سهلا و مرحبا وَ إِذْ قُلْنَا ادْخُلُوا هذِهِ الْقَرْيَةَ - از روى اشارت قريه اينجا احتمال كند كه حريم علم است ، و حجر شريعت ، چنانك مصطفى ع از روى اشارت خود را گفت « انا مدينة العلم و على بابها » ادْخُلُوا هذِهِ الْقَرْيَةَ - ميگويد بحجر شريعت درآئيد و علم و عمل بر وفق شريعت به كار داريد . فَكُلُوا مِنْها حَيْثُ شِئْتُمْ رَغَداً - و در علم و عمل عيشى هنى و نعيم جاودانه بدست آريد ، امروز تلخى مجاهدت چشيد تا فردا ميوهء